Showing posts with label زندگينامه چهارده معصوم ع. Show all posts
Showing posts with label زندگينامه چهارده معصوم ع. Show all posts

Wednesday, February 16, 2011

آشنايى با امام رضا عليه السلام

آشنايى با امام رضا عليه السلام
همان گونه كه در جدول ديدى ، امام رضا (ع)، هشتمين امام از اين پيشوايان پاك و گرامى است. امام رضا (ع) تنها امام از اين عزيزان است كه قبر مطهرش در ايران قرار دارد كه شيعيان براى زيارت آن همواره به آن جا مى روند. آيا مى دانى زيارتگاه امام در كدام شهر است؟
در پايين نيز نقشه اى آورده ايم كه محل دفن امام در آن مشخص شده است.آيا مى دانى زيارتگاه امام در كدام شهر است؟
پيرامون آن شهر درجايى ديگر از اين سايت با تو سخن گفته ايم، در اينجا لازم است مطالبى را درباره امام رضا (ع) بدانى .
نامهاى امام

امام رضا(ع) در سال 148 هجرى قمرى يعنى حدود (1250) سال پيش در شهر مدينه به دنيا آمد. پدر ايشان امام موسى بن جعفر(ع)، يعنى امام هفتم شيعيان و مادرشان بانويى بزرگوار و خردمند به نام (تكتم) يا (نجمه) بود. امام رضا(ع) در همان سالى زاده شد كه پدربزرگ ايشان، يعنى حضرت امام جعفر صادق(ع)، به شهادت رسيد.
نام ايشان (على ) است، ولى بر اساس شيوه اى كه در ميان اعراب مرسوم است، به وى (ابوالحسن) مى گفتند. اين گونه اسمها را (كنيه) مى نامند. علاوه بر نام و كنيه، گاه عنوان ديگرى نيز به افراد مى دهند كه آن را (لقب) مى گويند. امام هشتم داراى لقب هاى متعددى است. از جمله معروف ترين اين القاب، (رضا)، (عالم آل محمد)، (غريب الغرباء)، (شمس الشموس) و (معين الضعفاء) است. ناميدن هر فرد به اين نامها، يعنى اسم، كنيه و لقب دليل خاصى دارد. گفته اند كه وى را به اين جهت (رضا) لقب داده اند كه خدا از او راضى است.
دوران كودكى و جوانى امام در مدينه گذشت. اخلاق نيكو، دانش فراوان، ايمان و عبادت بسيار از ويژگى هايى بود كه امام را مشخص مى ساخت.
شخصيت اخلاقى امام

از خوش اخلاقى امام سخن بسيار گفته اند. در اين جا به چند نمونه آن توجّه كن و ببين كه امام در برخورد با مردم به چه نكات ريزى دقّت مى كرده است. همه اينها براى ما درس (چگونه زيستن) است:
ـ هيچ گاه با سخن خود، ديگران را آزار نداد.

ـ سخن هيچ كسى را قطع نكرد.

ـ به نيازمندان بسيار كمك مى فرمود.

ـ با خدمتگزاران خود بر سر يك سفره مى نشست و غذا مى خورد.

ـ هميشه چهره اى خندان داشت.

ـ هرگز با صداى بلند و با قهقهه نمى خنديد.

ـ هنگام نشستن، هرگز پاى خود را در حضور ديگران دراز نمى كرد.

ـ در حضور ديگران هرگز به ديوار تكيه نمى زد.

ـ به عيادت بيماران مى رفت.

ـ در تشييع جنازه ها شركت مى جست.

ـ از مهمانان خود، شخصا پذيرايى مى كرد.

ـ وقتى بر سر سفره اى مى رسيد، اجازه نمى داد تا به احترام او از جاى برخيزند.

ـ به پاكيزگى بدن، موى سر و پوشاك خود بسيار توجه داشت.

ـ بسيار بردبار و صبور و شكيبا بود.

اينها گوشه اى از اخلاق امام بود. آيا با داشتن اين اخلاق و رفتار نبايد خدا از او راضى و خرسند باشد؟ و آيا سزاوار نيست كه او را (رضا) بنامند؟
آيا كسى كه خدا از او خشنود است، مردم از او خرسند نيستند؟ اين گونه هست كه نام (رضا) براى آن امام بزرگوار برازنده و سزاوار است.
امام در نگاه شاعران

از همان دوران امام رضا(ع)، شاعران و نويسندگان در وصف بزرگوارى آن حضرت بسيار سروده اند و نوشته اند و هريك به گونه اى آن امام را به نيكى وصف كرده اند. شنيدنى است كه شاعرى بود به نام (ابونواس) كه در سرودن بسيار توانايى داشت. به او گفتند: تو درباره همه چيز شعر گفته اى ، كوه و دشت و شراب و موسيقى را در اشعار خود ستوده اى ، اما شگفتا كه در باره موضوع مهمى مانند شخصيت والاى امام رضا سكوت كرده اى ! در حالى كه تو ايشان را خوب مى شناسى و با اخلاق و رفتار و بزرگوارى حضرت آشنايى كامل دارى . ابونواس ابتدا در پاسخ گفت: به خدا سوگند، تنها بزرگى او مانع از انجام اين كار شده است، چگونه كسى چون من، درباره شخصيت برجسته اى همچون امام رضا(ع) شعر بسرايد؟ آن گاه شعرى گفت كه چكيده معنى آن چنين است:
از من نخواهيد كه او را بستايم، من را توان آن نيست تا انسانى را مدح كنم كه جبرئيل خدمتگزار آستان پدر اوست.

شاعران فارسى زبان نيز در باره امام رضا(ع) سروده هاى فراوانى دارند. ما گزيده اى از اين اشعار را در جاى ديگرى از اين سايت فراهم آورده ايم كه مى توانى با انتخاب اينجا آن را ببينى .
شخصيت معنوى امام

گفتيم كه امام رضا(ع) از نظر توجه به مسائل معنوى و پرداختن به امور عبادى نيز برجسته بود. روايتها و داستانهاى بسيارى از اين جنبه زندگى امام در كتابهاى تاريخى نقل شده كه شنيدن آن براى همه ما جالب است. ما وقتى مى بينيم كه امام ما و پيشوايى كه او را به رهبرى خود پذيرفته و زندگى او را الگوى خود قرار داده ايم، اين چنين عبادت مى كند و اين گونه به مسائل عبادى توجه دارد، خود نيز ناگزيريم كه همان شيوه را پيروى كنيم و از همان روش درس بياموزيم.
در اينجا به چند نمونه از نكاتى كه تاريخ نويسان در اين زمينه مورد توجّه قرار داده اند اشاره مى كنيم...
ـ شبها كم مى خوابيد و بيشتر شب را به عبادت مى پرداخت.

ـ بسيارى از روزها را روزه مى گرفت.

ـ سجده هايش بسيار طولانى بود.

ـ قرآن بسيار تلاوت مى كرد.

ـ به نماز اول وقت پايبند بود.

ـ بجز هنگام نماز هم به مناجات به خدا انس داشت.

در كتابهاى تاريخ و حديث، از امام رضا عليه السلام دعاهاى فراوانى نقل شده كه ما بخشى از آن را در جاى ديگرى از اين سايت گرد آورده ايم. اينجا را كليك كن تا با شيوه دعا كردن امام آشنا شوى .
دوست عزيز من!
حتما مى دانى كه پرداختن به اين مسائل به معنى گوشه گيرى نيست و نمازخواندن و روزه داشتن و تلاوت قرآن نبايد سبب رها كردن مسؤوليتهاى اجتماعى شود. زندگى امام رضا(ع)، خود بهترين نمونه براى اين امر است. اگر با ما باشى و دنباله اين متن را بخوانى و در ديگر بخشهاى اين سايت نيز گشت و گذار كنى ، خواهى ديد كه امام رضا(ع) كه در زمان خود بيشتر از هر كس ديگرى عبادت مى كرد و نماز مى خواند و روزه مى گرفت، نه تنها از مسؤوليتهاى بزرگ اجتماعى گريزان نبود، بلكه پيوسته به امور مسلمانان اهتمام داشت و توجه به آن را يكى از بزرگترين رسالتهاى خويش مى دانست. پذيرفتن ولايتعهدى در آن شرايط خاص، يكى از آشكارترين نمونه هاى اين امر است.
شخصيت علمى امام

امام رضا(ع) جايگاه علمى ويژه اى داشت. او از دانشى سرشار بهره مند بود و اين برجستگى علمى او در رويارويى با دانشمندان اديان و مذاهب ديگر، بهتر آشكار مى شد. جلسات و محافلى كه علما و دانشمندان مختلف گرد هم مى آمدند و به بيان ديدگاهها و نظرات خويش مى پرداختند، در آن زمان رونق خاصى داشت. حاكمان آن عصر، گاه براى جلوه دادن شكوه دربار خويش، گاه به منظور گرايش دانشمندان به دربار، و زمانى براى اين كه بر عقيده كسى چيره شوند، در كنار مجالس ديگر، به برگزار كردن نشستهاى علمى نيز مى پرداختند. اين محافل كه به جلسات (مناظره) معروف بود، بهترين مكان براى ابراز شايستگى هاى علمى افراد به شمار مى رفت.
در عصر امام رضا (ع)، آن گاه كه همه دانشمندان جمع مى شدند و به گفت و گو مى پرداختند و سرانجام در پاسخ ديگران فرو مى ماندند، دست به دامان امام رضا(ع) مى شدند تا بر حقانيت مطلب خويش گواهى دهند.
در بالا گفتيم كه يكى از مهم ترين و معروف ترين لقب هاى امام رضا (ع)، (عالم آل محمد) است. اين كه از ميان همه امامان شيعه، حضرت امام رضا به اين لقب شهرت يافته است، خود دليل برجستگى آن امام از جهت دانشهاى رايج در زمان خويش و يافتن فرصت براى آشكارسازى آن علوم مى باشد.
اباصلت كه يكى از ياران امام است، از برادرزاده امام رضا (ع) روايتى نقل مى كند كه خواندنى است. با توجه به اين روايت تو هم مى توانى بفهمى كه اين لقب حضرت از كجا آمده است. او مى گويد:
امام موسى بن جعفر(ع) به فرزندانش مى فرمود: برادرتان، على بن موسى (يعنى امام رضا)، عالم آل محمد است... نيازهاى دينى خود را از وى فرا بگيريد و آن چه را به شما آموزش مى دهد، به ياد داشته باشيد، زيرا پدرم امام صادق(ع) بارها به من مى فرمود: عالم آل محمد در نسل توست و اى كاش من مى توانستم او را ببينم.
شنيدن اين دو حديث هم حتما براى تو جالب است. يكى از زبان شيرين خود امام است و ديگرى را يكى از ياران حضرت نقل كرده است....... حديث نخست اين است:
در حرم پيامبر(ص) مى نشستم و دانشمندان مدينه هرگاه در مسأله اى با مشكل روبرو مى شدند و از حلّ آن ناتوان مى ماندند، به سوى من رو مى آوردند و پاسخ مى گرفتند.
... و حديث دوم را عبدالسلام هروى نقل كرده كه در بيشتر نشستهاى علمى امام حاضر بوده است.
هيچ كسى را از امام رضا (ع) داناتر نديدم و هر دانشمندى كه او را ديده به دانش برتر او گواهى داده است. در نشستهايى كه گروهى از دانشوران و فقيهان و دانايان اديان گوناگون حضور داشتند، بر تمامى آنها چيره شد، تا آن جا كه همه آنان به ناتوانى علمى خود و برترى امام اعتراف كردند و گواهى دادند.
يكى از نكاتى كه در بررسى شخصيت علمى امام مورد توجه همگان قرار گرفته و آن را بازگو كرده اند، اين است كه امام رضا (ع) با هر گروهى به زبان خودشان سخن مى گفت و به تعبير اباصلت، شيواترين و داناترين مردم به هر زبان و فرهنگى بود. اباصلت كه خود اين سخن را مى گويد، از اين تسلط امام به زبانهاى مختلف شگفت زده مى شود و اين تعجّب خود را به امام اظهار مى نمايد و امام در پاسخ مى فرمايد:
من حجت خدا بر مردم هستم. چگونه مى شود چنين فردى زبان آنان را درك نكند؟ مگر نشنيده اى كه اميرالمؤمنين على (ع) فرمود: به ما (فصل الخطاب) داده اند، و آن چيزى نيست، جز آشنايى با زبان ديگران.
اينها همه، نمونه اى از شخصيت علمى امام است. در كتابهاى تاريخى كه به بررسى ابعاد مختلف زندگى امام رضا(ع) پرداخته اند، اين نكات به صورت گسترده مورد بحث قرار گرفته و رخدادهاى متعددى كه گواه برترى علمى امام است، بازگو شده است.
شخصيت سياسى امام

تمام عمر امام رضا(ع)، چه آن زمان كه هنوز به مقام امامت نرسيده بود و چه آن گاه كه پس از شهادت پدر بزرگوارش حضرت امام موسى كاظم(ع)، مسئوليت امامت و رهبرى شيعيان را بر عهده داشت، در زمان حكومت عباسيان بود.
عباسيان با ادعاى انتساب به پيامبر اكرم(ص)، و با بهره گيرى از احساسات مردم بر ضد امويان، توانستند آنان را از حكومت كنار بزنند و خود بر تخت فرمانروايى مسلمانان بنشينند. با سركوب امويان، آنان ديگر قدرت و توانى نداشتند كه خطر مهمى براى عباسيان به شمار روند. عباسيان تنها خطر براى حكومت خود را شيعيانى مى دانستند كه با فرمانبرى از امامان معصوم، حاكمان آن روزگار را ناحق مى شمردند و مى كوشيدند تا آنان را از حكومت ساقط كنند.
بنابراين، دشمن شماره يك حاكمان عباسى ، امامان شيعه بودند و به همين دليل است كه همه امامانى كه در روزگار اين حاكمان ستمگر مى زيستند، به دست آنان به شهادت رسيدند.... عباسيان ستم پيشه به اندازه اى بر شيعيان فشار آوردند و آنان را مورد تهديد و شكنجه و آزار و تبعيد و آوارگى قرار دادند كه حتى تاريخ نويسان نيز از بازگو كردن آن دچار شرمندگى شده اند.
در نمودار پايين نشان داده ايم كه امام رضا(ع) با چه كسانى از حاكمان عباسى هم دوره بوده است


ده سال از دوران امامت حضرت رضا(ع)، با حكومت هارون همزمان بود. در اين ده سال، موقعيت مناسبى براى مبارزه علنى و رسمى براى امام رضا(ع) پديد نيامد و بيشتر تلاش سياسى امام به صورت پنهانى رهبرى مى شد، اما در گوشه گوشه سرزمينهاى مسلمانان جنبشها و قيامهاى پياپى شيعيان، حكومت عباسى را به تنگ آورده و هارون در برخورد با آنها دچار سردرگمى شده بود. به اين گفت و گو كه ميان هارون و يكى از درباريان قدرتمند وى رد و بدل شده است توجّه كن:
_ اى هارون! اين على بن موسى است، كه بر جاى پدر خويش تكيه زده و امامت و رهبرى شيعيان را از آن خود مى داند. چه بايد كرد؟
_ آن خطايى كه در كشتن پدرش موسى مرتكب شديم براى ما بس است! يعنى مى خواهى تمام آنان را بكشم؟! مگر مى شود؟
اما... در ميان همه حاكمان عباسى ، مأمون چهره اى ديگر داشت. او كه برادر خود، امين را كشت تا خود به حكومت برسد، در برخورد با شيعيان و به ويژه شخص امام رضا(ع) از راهى ديگر وارد شد و شيوه اى ديگر را در پيش گرفت.
در اين جا خوب است به چند نمونه از اظهار نظر تاريخ نويسان درباره شخصيت پيچيده مأمون آگاه شوى تا دريابى كه امام رضا(ع) با چه انسان مرموزى روبرو بوده است.
يكى مى گويد:
مأمون از نظر دورانديشى ، اراده قوى ، بردبارى ، دانش، زيركى ، بزرگى ، شجاعت و جوانمردى از همه عباسيان برتر بود.
ديگرى مى نويسد:
مأمون در عين حال كه در مجالس عيش و نوش شركت مى جست، به كتاب و فلسفه و بحث و جدل و مناظره علمى و مباحث فقهى و... علاقه شديد داشت!
ديگرى مى گويد:
گاهى مانند يك ديندار دلسوز، مردم را به علت كوتاهى در نماز و فرو رفتن در لذات و پيروى از شهوات و... نكوهش مى كرد و آنان را از عذاب الهى مى ترساند، و زمانى خودش در بزم خوشگذرانى و مجالس عيش و نوش شركت مى نمود.
يكى هم چنين اظهار مى دارد:
مأمون زيرك ترين حاكمان عباسى و داناترين ايشان به فقه و كلام بود.
... و از اين يك بشنو كه مى گويد:
مأمون روزى ادعاى تشيع مى كرد و وجودش را لبريز از دوستى و عشق به على (ع) نشان مى داد و در فاصله اى اندك، نقاب از چهره برمى گرفت و تا آن جا پيش مى رفت كه حاضر نبود در مجلس او حتى از عنصر تبهكار و جلادى همچون حجاج بن يوسف، خرده بگيرند.
آيا همزمانى با چنين موجود پيچيده و ابهام آلودى كه تلاشى جز پايدارى بيشتر حكومت عباسى ندارد، اما در همان حال، بزرگترين مخالف خود، يعنى شخص امام رضا(ع) را به ولى عهدى خويش برمى گزيند، آسان است؟
به هرحال، مأمون با اين خصوصياتى كه داشت، پس از رسيدن به قدرت، و به منظور پايدار ساختن اركان حكومت خود، تصميم گرفت با امام رضا(ع) به گونه اى ديگر برخورد نمايد. پس، براى امام نامه نوشت و حضرت را به ولى عهدى خود منصوب كرد. امام ابتدا از پذيرش اين امر خوددارى فرمود، اما پيگيرى و پافشارى مأمون و خوددارى امام، به آن جا انجاميد كه مأمون دو تن را به نمايندگى از سوى خود كه در خراسان بود، روانه مدينه كرد و آنان در نزد امام هدف خود را چنين بيان كردند:
مأمون ما را مأمور كرده كه شما را به خراسان ببريم.
امام هم كه شيوه هاى حاكمان را مى شناخت و مى دانست مأمون كه از كشتن برادر خود پروا ندارد، از اين تصميم خود دست بردار نيست، ناگزير از ترك مدينه شد.
هجرت امام به خراسان

امام رضا(ع) هنگامى كه خود را ناچار به سفر يافت، براى اين كه ناخرسندى خود را از اين سفر اعلام فرمايد، چندين بار در كنار حرم مطهر پيامبر اكرم(ص) حضور يافت و به گونه اى به زيارت پرداخت كه همگان فهميدند اين سفر مورد رضايت امام نيست.
يكى از شاهدان اين ماجرا نقل مى كند كه امام را در حال زيارت ديدم، نزديك رفتم و براى اين كه امام در آستانه سفر است به ايشان شادباش گفتم، اما حضرت چنين پاسخ داد:
مرا به حال خود بگذار! من از جوار جدم پيامبر(ص) خارج مى شوم و در غربت از دنيا خواهم رفت!
پس از آن هم، امام همه اقوام و نزديكان خود را فراخواند و در جمع ايشان فرمود:
بر من گريه كنيد! زيرا ديگر به مدينه بازنخواهم گشت.
اين امر نشان مى دهد كه امام با نقشه شوم مأمون آشنا بوده، ولى راهى جز پذيرفتن تصميم وى نداشته است.
بارى ، امام به همراه فرستادگان مأمون مدينه را پشت سرگذاشته، رهسپار خراسان شد، جايى كه مأمون در آن جا مى كرد.
بنا به فرمان مأمون، مسير امام از مدينه تا خراسان، به گونه اى تعيين گرديد كه مردم شهرهاى شيعه نشين از ديدار امام محروم شوند. زيرا اگر شيعيان موفق مى شدند از نزديك امام خود را زيارت كنند و با ايشان ديدار نمايند و از سخنان آن حضرت بهره مند شوند، بيش از پيش به وى ارادت مى يافتند و اين خود خطر بزرگى براى حكومت مأمون به شمار مى آمد. بنابراين، شهرهاى كوفه و قم از مسير سفر امام حذف گرديد. اما در اين كه امام از كدام مسير به خراسان و شهر مرو رسيده است، ميان تاريخ نويسان اختلاف است. خلاصه مسيرهايى كه براى اين سفر نقل شده از اين قرار است:
اگر به اين نقشه مراجعه كنى ، مى توانى مسير سفر تاريخى امام را بهتر در ذهن بسپارى .
2 ـ مدينه، بصره، اهواز،اصفهان، كوه آهوان، سمنان، نيشابور، توس، سرخس، مرو. 3 ـ مدينه، بصره، اهواز،اصفهان، يزد، طبس، نيشابور، توس، سرخس، مرو. 4 ـ مدينه، بصره، اهواز، فارس (شيراز)، كرمان، طبس، نيشابور، توس، سرخس، مرو.
1 ـ مدينه، بصره، اهواز، فارس (شيراز)، اصفهان، رى ، سمنان، دامغان، نيشابور، توس، سرخس، مرو.حديث سلسلة الذهب
امام رضا(ع) در اين سفر تاريخى ، هر جا كه توانست كوشيد تا مردم را با اسلام، قرآن، تشيع، اخلاق اسلامى ، آرمانهاى دينى و احكام مذهبى آشنا سازد. از جمله مهمترين فرازهاى اين سفر، توقف امام در نيشابور و سخن تاريخى ايشان در جمع گروه بسيارى از مردم و حديث شناسان اين شهر است.
آشنايى با اين سخن و حديث امام براى همه ما جالب است.
اين حديث به (سلسلة الذهب) شهرت دارد. دليل اين نامگذارى را خواهى دانست. اما بهتر آن است كه نخست، با چگونگى بيان حديث و اصل آن آشنايى پيدا كنى :
دو تن از حديث شناسان نيشابور خدمت امام رضا(ع) رسيده، گفتند:
اى بزرگوار!
اى بازمانده از دودمان امامان!
اى سلاله پاك پاكان!
اى فرزند پيامبر!
به حق پدران و اجداد پاك و نياكان نيكومقام سوگندت مى دهيم كه پرده را بردارى ، رخسار خود را به ما نشان دهى و حديثى از نياكان خود را براى ما بازگو فرمايى ... تا خاطره اى فراموش نشدنى از شما داشته باشيم.
امام كاروان را از حركت بازداشت، پرده هودج را كنار زد...
انبوه جمعيت مى كوشيدند تا خود را به امام نزديك كنند...
اما آنان كه حديث مى نوشتند از مردم خواستند كه آرام باشند تا آنان بتوانند سخن امام را بشنوند و آن را براى تاريخ ثبت كنند و به يادگار بنويسند.
آن گاه امام چنين فرمود:
پدرم بنده شايسته خدا، موسى بن جعفر،
از پدرش جعفر بن محمد،
و او از پدرش محمد بن على ،
و او از پدرش على بن الحسين،
و او از پدرش حسين بن على ،
و او از پدرش على بن ابى طالب،
نقل كرده كه از پيامبر(ص) شنيده است،
و پيامبر از جبرئيل دريافت كرده
كه خداوند فرموده است:
كلمه لا اله الا الله دژ استوار من است. هر كس كه وارد آن دژ شود از عذاب من ايمن خوهد بود.
گوشها شنيدند و قلمها نوشتند... در ميان مردم همهمه افتاد. دهها هزار مرد و زنى كه اين سخن را دريافتند آن را براى يكديگر باز مى گفتند... كاروان امام به راه افتاد، اما حضرت ندا در داد و آن را از رفتن بازداشت و فرمود:
با شرايط آن... و من از شرطهاى آن هستم.
امام در اين حديث بسيار كوتاه و فشرده، نكات بسيار بلندى را بيان فرموده است. به اين نكات توجه كن:
اما چرا اين حديث را (سلسلة الذهب) ناميده اند؟
وقتى جمله اى از كسى نقل مى شود، گاه چندين نفر در بازگو كردن آن نقش دارند و آن را از قول كسان ديگر روايت مى كنند. اين افراد را در اصطلاح علم حديث، (سلسله سند حديث) مى گويند. مثلاً در همين حديث، كه امام رضا(ع) اين سخن را از قول پدران خود نقل مى فرمايد، اين افراد، سلسله سند اين حديث ناميده مى شوند. از آن جا كه همه اين افراد، امامان عزيز ما شيعيان هستند، اين حديث در تاريخ به عنوان حديثى كه همه سلسله سند آن طلايى و زرّين هستند معروف شده است و آن را (سلسلة الذهب، يعنى رشته طلايى ) نام داده اند.
اين حديث از آن زمان كه از زبان مبارك امام شنيده شد، همواره مورد توجه و عنايت حديث شناسان، تاريخ نويسان و هنرمندان بوده است. تا كنون نيز هنرمندان آن را به شيوه هاى مختلف نوشته و عرضه كرده اند. با انتخاب اينجا مى توانى چندين تابلو را كه اين حديث را در آن نوشته اند، ببينى .
2 ـ پيوستگى معارف خاندان امامت به شخص پيامبر اسلام(ص) و به سرچشمه وحى  3 ـ پيوند گسست ناپذير توحيد با رهبرى . 4 ـ تثبيت امامت حضرت رضا عليه السلام و ردّ ديدگاه كسانى كه به امامت ايشان باور نداشتند.
1 ـ اهميت مسأله توحيد و محور بودن آن در انديشه اسلامى . امام رضا عليه السلام در خراسان
به هرترتيب، امام رضا(ع) وارد شهر مرو، مقر حكومت مأمون شد. مأمون مجلسى آراست و در آن امام را در مراسمى رسمى ، به ولى عهدى خود منصوب كرد. حضرت در آن مجلس، حكم مأمون را گرفته، بر آن يادداشتى نوشت و با تيزبينى و درايتى كه برخاسته از مقام امامت ايشان بود، به ارزشهاى والاى اسلامى اشاره نمود و در برابر دسيسه اى كه مأمون چيده بود با ياد و نام اهل بيت عليهم السلام، حقانيت ايشان و تصريح به عمر كوتاه خود، فهماند كه اين منصب را با انگيزه شخصى نپذيرفته و تنها عامل قبول اين سمت، پافشارى مأمون بوده است.
برخوردهاى حكيمانه امام با اين مسأله، چه در طول سفر و چه در ايام اقامت در مرو، سبب شد تا بر خلاف پندار مأمون، امام بيش از گذشته در ميان مردم شناخته شود و در دل ايشان جاى گيرد.. اين امر موجب اين شد كه مأمون در فاصله اى نه چندان دراز، از ترفند شكست خورده خود احساس ناراحتى كند و در انديشه محدود ساختن فعاليت هاى امام و حتى از ميان بردن ايشان فرو رود.
يكى از نشانه هاى اين امر، جلوگيرى وى از برپايى نماز عيد فطر به امامت حضرت رضا عليه السلام است.
دو تن از شاهدان، واقعه را چنين روايت كرده اند:
عيد فطر فرا رسيد... مأمون _ شايد _ به دليل بيمارى ، به امام رضا(ع) پيام داد كه نماز عيد را به جاى وى برپا دارد. امام، بر پايه آن چه قبلاً شرط كرده بود كه در مراسم حكومتى دخالت نكند، از قبول اين امر خوددارى ورزيد. اما مأمون پيك فرستاد كه هدف از اين پيشنهاد، تثبيت امر ولايت عهدى شماست و دوست دارم مردم به اين وسيله اطمينان پيدا كنند كه ولايتعهدى را براستى پذيرفته اى !
امام پيشنهاد وى را پذيرفت به اين شرط كه نماز را همچون جدّش رسول خدا (ص) برپا دارد. مأمون هم قبول كرد و دستور داد تا نظاميان و درباريان و همه مردم صبح روز عيد نزديك خانه امام گرد هم آيند و امام را از منزل تا محل نماز همراهى نمايند.
امام از خانه خارج شد، در حالى كه خود را خوشبو ساخته، عبايى بر دوش انداخته، عمامه اى بر سر نهاده، عصايى در دست گرفته و با پاى برهنه، با گامهايى استوار رهسپار شد تا نماز عيد را بخواند. امام كه تكبير مى گفت، فرياد تكبير مردم در سراسر شهر طنين انداخت، نظاميانى كه سواره بودند از مركب پياده شدند، و همه به پيروى از امام، پاى خويش را برهنه ساختند.
فضل بن سهل، وزير زيرك مأمون، با ديدن اين صحنه، خود را به خليفه رساند و مأمون را از جوّ شهر آگاه ساخت و يادآور شد كه اگر اين گردهمايى ادامه يابد، جايگاه خليفه در ديدگاه مردم از ارجمندى مى افتد و همه دلها به امام مى گرود. پس مأمون نيز فرمان داد كه امام را از نيمه راه بازگرداندند و نماز اقامه نشد.
در بازگشت، امام با اندوه بسيار فرمود:
بارخدايا! اگر وضعيت كنونى جز با مرگ من دگرگون نمى شود، هم اينك در آن شتاب فرما!
شهادت امام رضا عليه السلام

مأمون كه روز به روز گرايش بيشتر مردم به امام رضا(ع) را مى ديد، در برابر هم مسلكان خود، يعنى خاندان عباسى هيچ بهانه اى نداشت. پس تصميم گرفت راهى بغداد شود تا از نزديك با ايشان به گفت و گو بنشيند.
اما آيا او در اين سفر چه ارمغانى براى آنان به همراه داشت؟
آيا مى توانست امام را از ولايتعهدى بركنار كند؟
آيا مى توانست بيعت گسترده اى كه از مردم گرفته بود، ناديده بگيرد؟
آيا مى توانست واكنش مردم به بركنارى امام را تحمل كند؟
آيا مى توانست در برابر ناخرسندى انبوه شيعيان و پيروان امام، دليل قانع كننده اى بياورد؟
اين جاست كه بارديگر مأمون چهره واقعى خود را نمايان مى سازد و به خشونت پنهان و سياست بازى روى مى آورد.
او نخست، وزيرش فضل بن سهل را مى كشد و بر جنازه او اشك مى ريزد و براى يافتن قاتلان او جايزه تعيين مى كند و آن گاه كه آنان را دستگير مى كنند، آنان شهادت مى دهند كه مأمون خود به اين كار فرمان داده است، اما او ناباورانه آنان را مى كشد.
سپس برنامه حذف امام رضا(ع) را دنبال مى كند، اما مى كوشد كه اين برنامه را به گونه اى عملى سازد كه دامان خود او از اين امر پاك نشان دهد. پس در راه سفر به بغداد، در توس توقف مى كند و در همان جا با خوراندن انار يا انگور زهرآلود به حضرت، امام رضا(ع) را مسموم مى سازد و مانند آن چه پس از قتل فضل بن سهل كرد، در اين جا نيز بر پيكر پاك امام اشك مى ريزد و حضرت را در كنار قبر پدر خود هارون الرشيد دفن مى كند.
امام رضا(ع) پيشتر، شهادت خود به دست مأمون را به برخى از ياران خود گوشزد كرده بود. از جمله يك بار به دو تن از اصحاب خويش فرموده بود:
اينك هنگام بازگشت من به سوى خدا فرا رسيده و زمان آن است كه به جدم رسول خدا(ص) و پدرانم بپيوندم. تومار زندگى ام به انجام رسيده است. اين حاكم خودكامه (مأمون) تصميم گرفته است كه مرا با انگور و انار مسموم به قتل برساند.
در ميان نقل قول هاى گوناگون درباره روز و ماه و سال شهادت امام رضا(ع)، مشهورتر آن است كه حضرت در روز جمعه، آخر ماه صفر سال 203 هجرى قمرى به شهادت رسيده، در حالى كه 55 سال از عمر مبارك امام سپرى شده است.
آيا مى دانى از آن تاريخ تا كنون چند سال مى گذرد؟
محل شهادت امام هم به گفته همه تاريخ نويسان، شهر توس و محل دفن ايشان نيز در باغ حميد بن قحطبه در سناباد بوده كه بعدها (مشهد الرضاـمحل شهادت امام رضا عليه السلام) نام گرفته و اينك به نام مشهد شهرت دارد
آرى ... دوست عزيزم!
گويا چنين مقدّر بود كه فرزندى از نسل پاك پيامبر اكرم (ص) و امامى از امامان شيعه، در سرزمينى دور از مدينه پيامبر به شهادت رسد، تا مرقد نورانى اش قلب ميليونها انسان خداجوى دلباخته را به ولايت فراخواند و بارگاهش پناهگاه دلهاى شكسته اى باشد كه در اين سوى خاك در پناه آن مزار با شكوه به آرامش رسند.
سلام بر هشتمين امام پاك!
سلام بر هشتمين جانشين پيامبر!
سلام بر او....
آن گاه كه زاده شد...
آن گاه كه مظلومانه به شهادت رسيد..
و آن گاه كه در اوج عظمت و شكوه، گام بر صحنه رستاخيز گذارد

تاريخ تولد و تاريخ شهادت ائمه عليهم السلام در فرمت تصوير

Monday, February 7, 2011

زندگی نامه حضرت امام مهدی صاحب الزمان عج الله تعالي فرجه الشريف

 امام عصر(عجل الله تعالي فرجه الشريف)
حضرت مهدى امام دوازدهم از ائمه شيعه اماميه و مهدى موعود و يگانه فرزند امام حسن عسكرى(ع) مى‏باشد.همه شيعه اماميه بر امامت آن حضرت متفقند و او را زنده و از انظار غايب و حضرتش را نقطه اميد خود و منجى عالم بشريت مى‏دانند و پيوسته در حوادث سهمگين زندگى بدو پناه مى‏برند و منتظر فرج او هستند تا آنگاه كه حكمت الهى اقتضاى ظهور و خروج و تصرف ظاهرى آن حضرت را نيز بكند و بنا به وعده خداوند زمين را از عدل و داد و مساوات پر كند و عظمت شريعت را تجديد نمايد و احكام الهى را در ميان مردم جارى سازد.
نام آن حضرت همان نام حضرت رسول(ص) است در اخبار شيعه از بردن نام ايشان منع شده است و اكثر علماى شيعه نام ايشان را به تصريح ذكر نمى‏كنند، گر چه اين روايات شايد مربوط به زمان كودكى و دوران پيش از غيبت ايشان بوده است تا مخالفان كه به جد تمام در تعقيب ايشان بوده‏اند به وجودشان راه نبرند.ولى به هر حال با القابى چون مهدى و حجت و قائم منتظر و خلف صالح و بقية الله و امام زمان و صاحب زمان و ولى عصر و امام عصر و...از آن حضرت ياد مى‏شود و يا به كنايه او را الحضرة، الناحية المقدسة، الغريم و...مى‏نامند.
تولد ايشان در شب نيمه شعبان سال 255 ه.ق. در حدود پانزده يا شانزده روز پس از خلافت المهتدى و در دوران انقلابات و آشوبهاى بزرگ بغداد و جهان اسلام روى داده است.مادرش ام ولد و بانويى رومى بود كه نرجس(نرگس)و به قولى مليكه نام داشت و او را نواده قيصر روم گفته‏اند و روايات بسيارى در چگونگى ازدواج حضرت امام عسكرى(ع)با اين بانو و همچنين در كيفيت ولادت امام و معجزاتى كه از آن حضرت ديده شده است نقل شده است .
به موجب اين روايات آن حضرت از روز ولادت از انظار پنهان نگاه داشته مى‏شد ولى بعضى از افراد خانواده و خواص صحابه او را زيارت مى‏كردند و امام اصحاب خود را از غيبت قريب الوقوعشان مطلع ساخته بود.
در شمايل حضرتش گفته‏اند كه در شكل و خوى شبيه جدش پيغمبر(ص)است.چهره‏اش تابناك و برگونه راست خالى سياه دارد.دندانهايش از هم فاصله دارد و بر چهره‏اش علامتى ديده مى‏شود.وقتى ظهور كند در شكل جوانى خوش سيما حدود چهل ساله با قامتى معتدل و پيشانى و موى بلند كه بر شانه‏هايش ريخته است و چشمانى درشت و سياه و ابروانى پيوسته و شانه‏اى عريض جلوه خواهد كرد.
آخرين وقتى كه امام دوازدهم در جمع مردم ديده شد هنگام خواندن نماز بر جنازه پدر بزرگوارش(ربيع الاول 260 ه.ق.)بود و غيبت آن حضرت پس از آن آغاز گرديد.
 بنا بر اخبار و روايات شيعه آن حضرت را دو غيبت است: صغرى و كبرى كه قصرى‏ و طولى‏ نيز مى‏گويند.غيبت صغرى هفتاد و چهار سال طول كشيد و در اين مدت چهار سفير يا نايب كه ايشان را«نواب»يا«ابواب»يا«سفراء»مى‏خوانند نامه‏ها و توقيعات حضرت را به مردم مى‏رسانده‏اند و خود به زيارت ايشان نائل مى‏شده‏اند.اين سفرا يا نواب چهارگانه به ترتيب عبارتند از:

1)ابو عمرو عثمان بن سعيد بن عمرو عمرى اسدى عسكرى‏
وى از اصحاب امام هادى و امام عسكرى بود و مراسم تغسيل و تكفين و تدفين امام يازدهم را بنا به وصيت آن حضرت انجام داد.او به حكم امام عسكرى پيشكارى حضرت مهدى را بر عهده گرفت و تا زنده بود اين خدمت را ادامه داد.
2)ابو جعفر محمد بن عثمان بن سعيد
وى در زمان حضرت عسكرى(ع) دستيار پدر بود و بعد از مرگ وى عهده‏دار سفارت امام گرديد.او كتابهايى در فقه تأليف نموده كه مطالب آن را از امام يازدهم و امام دوازدهم شنيده و پاكنويس كرده بود. يكى از آنها كتاب الاشربة است.ابو جعفر روز آخر جمادى الاولى 304 يا 305 در بغداد درگذشت و همانجا مدفون شد.او مدتى حدود پنجاه سال پيشكار و وكيل امام زمان(عج)بود.
3)ابو القاسم حسين بن روح بن ابى بحر نوبختى‏
ابو جعفر محمد بن عثمان دو سال پيش از مرگ، مشايخ و اعيان شيعه را جمع كرد و حسين بن روح را كه سالها دستيار مورد اعتمادش بود به جانشينى خود معرفى نمود.وى از عقلاى زمان بود.وفاتش در شعبان 326 ه.ق. در بغداد اتفاق افتاد و در گورستان نوبختيه مدفون گرديد.
4)ابو الحسن على بن محمد سمرى‏
وى بنا به وصيت حسين بن روح و امر امام زمان(عج)به سفارت و نيابت خاصه امام برگزيده شد و مدتى نزديك به دو سال رابط بين امام غايب و شيعيان بود.وفاتش در نيمه شعبان 328يا329 ه.ق. در بغداد اتفاق افتاد و در آنجا به خاك سپرده شد.بعد از وفات او مدت غيبت صغرى و عصر سفارت و نيابت خاصه پايان پذيرفت و دوران غيبت كبرى آغاز گرديد.
آخرين نامه و دستورى كه سمرى از امام زمان دريافت نمود به مضمون ذيل نقل شده است:
«بسم اللّه الرحمن الرحيم.اى على بن محمد سمرى خدا اجر برادران ترا در مصيبت تو بزرگ گرداند.تو بعد از شش روز از دنيا خواهى رفت، پس خود را آماده كن و به احدى براى جانشينى خود وصيت نكن زيرا غيبت تامه آغاز مى‏شود و ديگر ظهورى نخواهد بود مگر به اذن خداى تعالى و آن بعد از طول زمان و قساوت قلبها و پر شدن زمين از جور خواهد بود.زود باشد كه در بين شيعيان كسانى بيايند كه ادعاى مشاهده كنند.هر كس مدعى مشاهده من قبل از خروج سفيانى و صيحه آسمانى بشود كذاب و مفترى است.و لا حول و لا قوة إلا باللّه العلي العظيم.»

بجز اين چهار تن كه«سفراء محمودون»و«نواب مرضيون»ناميده مى‏شوند ظاهرا كسانى ديگر نيز در آن مدت غيبت صغرى به حضور امام رسيده‏اند.اما كسانى هم بوده‏اند كه به دروغ ادعاى سفارت و«بابيت»كرده‏اند و مورد تكذيب و لعن سخت شيعه قرار گرفته‏اند از قبيل«شريعى»و«نميرى»و«حسين حلاج»و«شلمغانى»و غير ايشان.
با پايان زندگى على بن محمد سمرى عصر نيابت خاصه به انتها رسيد و دوره نيابت عامه آغاز گرديد.به اين معنى كه از سوى امام شرايطى كلى و به طور عام تعيين شد كه در هر زمان بر هر كس منطبق شود سخنش سخن امام و اطاعتش واجب و مخالفتش حرام خواهد بود.در اين باره دلايل بسيار نقل شده كه از جمله آنهاست:

1)اسحاق بن يعقوب كلينى از علماى شيعه راجع به تكليف شيعيان در غيبت كبرى از امام سئوال كرد و توقيع ذيل در پاسخ او صادر گرديد: «...و أما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها إلى رواة أحاديثنا فإنهم حجتي عليكم و أنا حجة اللّه»(در پيش آمدهايى كه براى شما رخ مى‏دهد بايد به راويان اخبار ما(علما)رجوع كنيد.ايشان حجت من بر شما هستند و من حجت خدايم.)
2)امام حسن عسكرى(ع)در تفسير منسوب به او در ذيل آيه«و منهم أميون لا يعلمون الكتاب»(بقره، 78)درباره علما فرموده‏اند: «...أما من كان من الفقهاء صائنا لنفسه حافظا لدينه مخالفا لهواه مطيعا لأمر مولاه فللعوام أن يقلدوه»(هر يك از فقهايى كه بر نفس خود مسلط باشد و دين خود را حفظ كند و با هواى نفس خود مخالفت ورزد و امر خدا را اطاعت كند بر همگان واجب است كه از او تقليد نمايند.)
3)كلينى و صدوق و طوسى روايتى را كه معروف به«مقبوله عمر بن حنظله»است از امام صادق(ع)به مضمون ذيل نقل كرده‏اند«...هر كدام از شما كه حديث ما را روايت كند و در حلال و حرام صاحب نظر باشد و احكام ما را بداند او را به حكومت برگزينيد كه من او را بر شما حاكم قرار دادم...»
4)پيغمبر مى‏فرمود: «علماء أمتي كأنبياء بني إسرائيل»يعنى همانطور كه انبياى بنى اسرائيل حافظ دين موسى بودند و اطاعت آنان بر بنى اسرائيل واجب بود علماى اسلام نيز حافظ دين پيغمبرند و اطاعت از آنان در احكام شرع واجب است.
اعتقاد شيعه اماميه بر غيبت امام دوازدهم و زنده بودن او در طى قرون متمادى و اعتقاد به ظهور او در آينده و در دست گرفتن حكومت و خلافت الهى موجب اعتراضات و شبهات فراوان از جانب مخالفان شيعه اماميه شده است و علماى شيعه ناچار در هر عصرى از اعصار به اين شبهات و اعتراضات پاسخ داده‏اند و بايد گفت مقاومت شديد ايشان در برابر حملات شديد دشمنان و رد شبهات و اعتراضات با وجوه منطقى و مستدل موجب شده است كه شيعه با ميليونها پيرو و معتقد در جهان از اركان مهم عالم اسلام شمرده شده و از جهت سياسى و دينى و فرهنگى و علمى از فرق مهم مذهبى عالم محسوب گردد.
در اثبات اصل مسأله امامت و وجوب تعيين و نصب آن از جانب خدا و در اثبات امامت خاصه هر يك از ائمه اثنا عشر و در اثبات وجود مهدى موعود و اينكه اين مهدى از نسل حضرت رسول(ص)و بنا بر اين از اولاد على و فاطمه عليهماالسلام است مطالب و حجج و دلايلى در كتب كلامى شيعه گفته شده است كه در اينجا مجال كافى و لازم براى اين مباحث موجود نيست.همين قدر متذكر مى‏گردد كه اين نوع استدلالات كلامى از قبيل استدلال بر نبوت انبيا و نبوت خاصه و نظاير آن است و روش آن نيز از همان قبيل است و برادران اهل سنت خود در احتجاج با اهل اديان ديگر همين اصول و روش را بكار مى‏برند و تفاوت در محتويات و مواد است.

پس در اينجا مسأله وجوب امامت و عصمت امام و عدد ائمه و نيز لزوم ظهور مهدى در آخر الزمان«مفروغ عنه»است و اين مسائل و مطالب در جاى خود بحث و حل شده است.

آنچه در اين مقال تذكر آن ضرورى مى‏نمايد اشاره به اعتراض مخالفان به مسأله غيبت امام دوازدهم و حيات او در پس پرده غيبت در طى قرنهاى دراز و فايده‏اى است كه بر اين غيبت مترتب است و سعى مى‏شود كه بطور اختصار به اين اعتراضات و پاسخهاى آنها اشاره شود:
1)در اين كه امام زمان و مهدى موعود امام دوازدهم و فرزند امام حسن عسكرى(ع)است در ميان شيعه اماميه كوچكترين ترديدى وجود ندارد و اين به جهت اخبار و احاديث فراوانى است كه در كتب شيعه هست و به موجب آن عدد امامان دوازده، و امام دوازدهم فرزند امام حسن عسكرى(ع)است و چون امام حسن عسكرى(ع) يك فرزند بيشتر نداشته است اين فرزند، امام دوازدهم خواهند بود.
2)بعضى از مخالفان اعتراض كرده‏اند كه امام حسن عسكرى(ع)فرزندى نداشته است و اين اعتراض مقبول نتواند بود زيرا مخالفان در مقام انكار هستند و ميخواهند يا بر اساس مذهب شيعه و يا بر اساس مهدويت امام دوازدهم خلل آورند.بديهى است كه چنين كسانى مغرض هستند و بى طرف نيستند و از اين روى دعوى ايشان صادقانه نيست و مقصود آنها از آن غلبه بر خصم است. اما شيعه اماميه كه امامان خود را بهتر از هر كس مى‏شناسند و نصب امام را بر خداوند واجب مى‏دانند و اطاعت او را بر خود فرض شرعى عينى مى‏شمارند نمى‏توانند در امرى كه براى ايشان از اركان مهم دين است و ناشناختن آن و عدم معرفت به حال امام را با جاهليت برابر مى‏دانند سهل انگارى كنند و چگونه مى‏توانند در امرى به اين اهميت به جهل و تزوير متمسك شوند؟
پس مسأله امامت امام دوازدهم براى شيعيان در رديف مسأله نماز و روزه و نه فقط مانند يكى از فروع و احكام دين بلكه از اصول مذهب است و در آن نهايت احتياط و سختگيرى را به عمل مى‏آورند، اما براى مخالفان مسأله«دينى»نيست بلكه مسأله نفى و طرد عقيده طرف مقابل است و در چنين وضعى طبعا سخن آنكه مسأله را از نظر اهميت دينى مى‏نگرد معتبر است.
3)از اعتراضات مهم مخالفان يكى اين است كه امام چرا غيبت كرده است؟
شيعه در پاسخ مى‏گويند به جهت خوف از مخالفان آن حضرت خود را به اذن خداوند از انظار مخفى داشته است.اگر تاريخ نيمه دوم قرن سوم هجرى را در نظر بياوريم و ببينيم كه چگونه مردم از خلافت عباسى سر خورده و نوميد شده بودند و به دنبال افراد صالحترى در ميان خاندان علويان مى‏گشتند و اگر ظهور صاحب الزنج را در بصره كه مدعى علويت بود و ظهور عده‏اى از سران قرامطه را كه بعضى از ايشان نيز مدعى علويت بودند بنگريم وحشت خاندان عباسى را در مركز خلافت از علويان و مخصوصا از امامان شيعه كه برجسته‏ترين و شايسته‏ترين اولاد امام على(ع)بودند خوب درك مى‏كنيم و درمى‏يابيم كه چرا خلفاى عباسى حضرت جواد و حضرت هادى و حضرت عسكرى(ع)را زير نظر داشتند و هيچيك از حركات ايشان از نظر مأموران خلافت پنهان نمى‏ماند.
شرح حال اين امامان پر است از وقايعى مانند ارسال وجوه و هدايا و تحف به عنوان خمس و سهم امام از اكناف عالم اسلامى به ايشان و پر است از نام وكلا و مأموران ايشان در شهرهاى مختلف.
 امام حسن عسكرى(ع)در سال 260 ه.ق. در اوايل شورش زنجيان به رهبرى صاحب الزنج وفات يافت و در آن موقعيت خطرناك اگر عمال بنى عباس بويى مى‏بردند كه فرزندى صغير كه جانشين آن حضرت است در خانه او زنده است و مرجع شيعيان جهان است حتما او را به دست آورده و مى‏كشتند.بنابراين مصلحت اسلام و جهانيان چنان اقتضا مى‏نمود كه امام از انظار دشمنان مستور بماند.اين يك دليل تاريخى است اما دلايل معنوى ديگرى نيز هست كه در جاى خود مذكور است.
4)علت غيبت امام در آغاز هر چه باشد علت دوام آن نتواند بود.دليل ادامه اين غيبت چيست؟
پاسخ آن است كه علت آغاز غيبت همان علت دوام آن نيز هست و اين علت با شدت بيشترى تا زمان ما ادامه دارد، يعنى مردم جهان آمادگى براى قبول حكومت الهى كه عدالت محض را بر طبق احكام الهى در جهان برقرار كند ندارند و ما اين را به وضوح در زمان خود مى‏بينيم و از روى تجربه تاريخى در قرون گذشته نيز كاملا دريافته‏ايم و چنانكه علائم و قرائن نشان مى‏دهد اين عدم آمادگى تا سالهاى سال همچنان ادامه خواهد يافت و غيبت امام(ع)كه معلول اين علت است نيز ادامه خواهد داشت.
5)چگونه يك انسان مى‏تواند در طى قرنها زنده بماند؟آيا اين خلاف طبيعت و محال نيست؟
پاسخ آن است كه البته از نظر طبيعت و طبايع اشيا و حيوان و انسان چنين چيزى غير ممكن مى‏نمايد.اما ما معتقد به امرى فوق طبيعى هستيم و معتقد به قدرتى هستيم كه طبيعت از او و آفريده اوست.اگر جهان همه طبيعت بود خلاف طبيعت خلاف عقل هم بود.اما عقل به چيزى والاتر و برتر از طبيعت معتقد است كه مى‏تواند قوانينى را كه خود نهاده است بر هم بزند و قانونى ديگر بيافريند در اين صورت عمر چندين قرن براى يك انسان اگر چه خلاف طبيعت است اما خلاف عقل نيست.زيرا طبيعت اسير و تابع قدرتى است كه او را آفريده است.روى سخن در اينجا با منكران خدا و جهان فوق طبيعت نيست، با آنان بايد از آغاز سخن گفت.روى سخن با كسانى است كه به خدا و جهان فوق طبيعت معتقدند و ارسال رسل و انبيا را قبول دارند و معجزات را كه امورى خارق عادت و خارق طبيعت است مى‏پذيرند.
6)فايده وجود امام در اجراى احكام الهى و بسط يد او در استقرار عدالت و دفع ظلم از ظالم است و به همين دليل است كه شيعه وجود امام را لازم دانسته‏اند و امام را معصوم شمرده‏اند زيرا شخص جايز الخطا ممكن است در اجراى حكم و عدالت به راه خطا برود و مردم در حيرت و ضلالت بيفتند و آن غرضى كه از وجود امام مطلوب بود حاصل نشود.حال اگر امام منصوص و منصوب از جانب خدا مبسوط اليد نباشد و علاوه بر آن، غايب و از انظار مردم مستور باشد چه نفعى بر وجود او مترتب است؟در اين صورت ادله‏اى كه شيعه براى اثبات وجوب نصب امام آورده‏اند نيز معنى خود را از دست مى‏دهد.
پاسخ اين سؤال و اعتراض آن است كه در رابطه ميان خدا و بشر امورى بر خداوند واجب است كه از راه لطف بايد در حق بندگان انجام دهد و امورى هم بر بندگان لازم و واجب است تا در نتيجه استقرار اين رابطه كار اجتماع نظام پذيرد.مثلا در رابطه فرد با خدا بايد گفت كه اگر خداوند فردى را صحيح و سالم و عاقل بيافريند(و اكثر افراد انسان چنين هستند)آن فرد هم بايد قواى جسمانى و عقلانى خود را در راه بهبود وضع خود بكار اندازد.اگر فردى با چشمان سالم و عقل كامل در حال راه رفتن چشمهاى خود را بر هم نهد و در چاه بيفتد به حكم عقل تقصير فقط متوجه خود اوست .به همين جهت است كه در انجام تكاليف شرعى يكى از شروط، صحت جسمانى و عقلانى است و خداوند بر كسى كه چنين شرايطى را در اختيار او نگذاشته است تكليف نمى‏كند.
 امام لطفى است از خداوند بر اجتماع تا مردم در اثر حسن سياست او در رفاه و آسايش و عدالت زندگى كنند و خداوند چنين لطفى را در حق مردم كرده و چنين امامى را تعيين فرموده است.حال نوبت مردم است كه قدر اين لطف را بدانند و از او اطاعت كنند و اگر نكنند و بر عكس، او را تهديد و تخويف كنند تكليف خود را انجام نداده‏اند و اين را ديگر به خدا نمى‏توان نسبت داد.به همين جهت است كه علماى شيعه گفته‏اند: «وجوده لطف و تصرفه لطف آخر و عدمه منا»(وجود امام لطفى است از جانب خدا و تصرف او در حكومت و سياست لطف ديگرى است از خدا و اگر اين لطف حاصل نشود تقصير آن متوجه ماست).
7)اعتراض كرده‏اند كه اگر مسئوليت عدم تصرف امام در امور دينى و دنيوى متوجه خود بشر و افراد آن است چه فرقى ميان غيبت جسمانى و مرگ اوست؟و چرا امام دوازدهم مانند افراد ديگر بطور طبيعى از جهان نرفته است تا اشكال و اعتراض امر غير طبيعى و خارق العاده حيات طولانى پيش بيايد؟در چنين صورتى خداوند در موقع مقتضى و به هنگام آمادگى مردمان مهدى موعود را با آن صفت و سيرت كه هست از ميان خاندان علوى برمى‏گزيند و به او اجازه خروج و ظهور مى‏دهد.مانند آن كه درباره انبيا نيز چنين شده است و خداوند در موارد مقتضى يكى را برگزيده و مبعوث كرده است.
پاسخ اين سؤال آن است كه شيعه بنا به قانون لطف وجود امام را لازم مى‏داند، امامى كه معصوم و عادل باشد.و فوت امام لزوما به اين معنى است كه خداوند اين لطف را از مردم دريغ داشته است و انسانها را بى‏سرپرست به حال خود رها كرده است.اين مخالف قواعد عقلى است كه در علم كلام مذكور است و مخالف عدل الهى است.پس خداوند آنچه را كه بر او لازم بوده است از نصب و تعيين امام معصوم انجام داده است و او را زنده نگاهداشته است تا حجت او بر مردم تمام شود.و مردم در مقام اعتراض نگويند كه ما را بدون سرپرست رها كردى و اگر چنين سرپرستى بود ما حتما از او پيروى مى‏كرديم.
8)ممكن است اعتراض شود كه لازم نبود يك امام در طى قرون و اعصار زنده بماند بلكه هر امامى پس از عمر طبيعى(در حال غيبت)جاى خود را به امام معصوم ديگر مى‏داد و اين وضع تا خروج مهدى موعود ادامه مى‏داشت.
پاسخ اين اعتراض باز در رفتار مردمان است عده‏اى از مردمان در حالى كه امامان غايب نبودند و بطور آشكار در ميان ايشان زندگى مى‏كردند به نفى و انكار امامت ايشان برمى‏خاستند و به دنبال مدعيان دروغين مى‏رفتند و فرقه‏هاى نوينى بوجود مى‏آوردند.تاريخ فرق و مذاهب پر است از اينگونه نفى‏ها و انكارها و ظهور اين گونه مدعيان امامت.اگر در حال ظهور و عدم غيبت چنين بوده است در حال غيبت و استتار چه مى‏شد؟پس وجود يك امام زنده غايب در حال انتظار بهترين و صالحترين وجوه است.
علائم ظهور حضرت حجت(عج)را محدثين شيعه به تفصيل ذكر نموده‏اند بعضى از آن علامات مقارن ظهور و همراه با مهدى آشكار مى‏شود و بعضى ديگر قبلا اتفاق مى‏افتد. از جمله آنهاست: خروج سفيانى در شام و قيام يمانى و خروج دجال و دابة الارض و صيحه آسمانى داير به بشارت نزديكى ظهور مهدى، و قيام سيد حسنى به نام محمد بن حسن و كشته شدن او در مكه بين ركن و مقام و به زمين فرو رفتن لشكر سفيانى بين مدينه و مكه و پيدا شدن دست يا صورت و سينه‏اى در چشمه خورشيد و طلوع خورشيد از مغرب و خسوف و كسوف بى‏موقع و حساب نشده...كه بعض آنها را بايد بر سبيل رمز و كنايه تعبير نمود.
در اخبار شيعه است كه مهدى روز شنبه دهم محرم در مكه بين ركن و مقام ظهور مى‏كند.او تكيه به ديوار كعبه مى‏دهد و اين آيه را با صدايى كه به گوش همه مى‏رسد تلاوت مى‏كند: «بقية الله خير لكم إن كنتم مؤمنين»(هود، 86)او مردم را به بيعت با خود دعوت مى‏كند و شيعيان خاص او كه 313 نفرند- و 113 نفر ايشان از ايرانند- از آسيا و افريقا فورا خود را به او مى‏رسانند و با حضرت مهدى(عج)بيعت مى‏كنند.براى اطلاع بيشتر از چگونگى ظهور امام(عج)و فتوحات ايشان و اتفاقات بعدى بايد به كتب معتبر شيعى مراجعه نمود.

اعتقاد به امام حى قائم و انتظار ظهور او و نيابت فقها از نظر سياسى و روحانى و فرهنگى نتايج مهمى در تاريخ تشيع داشته است و تكيه‏گاه شيعيان و سبب انسجام و اتحاد جامعه ايشان و زنده ماندن روح انقلاب و مقاومت و قيام در آنان بوده است.اين مسأله موجب گرديده است كه هميشه عده‏اى در صدد تحصيل علم و وصول به مقام اجتهاد برآيند.مدارس بزرگ شيعه در ايران و عراق و هند و ساير بلاد آسيا و افريقا نه تنها موجب بقا و قوت تشيع بوده بلكه معارف پربار تشيع را آفريده و مشعل دانش و خرد را در تاريكترين ادوار تاريخ روشن نگاه داشته است.
مسأله مهدويت در تاريخ اسلام وقايع سياسى مهمى را بوجود آورده و از صدر اسلام تا زمان حاضر اشخاص بسيارى مدعى مهدويت يا بابيت شده‏اند كه از جمله آنها غلام احمد قاديانى(1235 ه.ق.)مؤسس فرقه قاديانى در هند و سيد على محمد باب(مقتول 1266 ه.ق. در تبريز)مؤسس فرقه بابى در ايران و محمد احمد معروف به مهدى سودانى(م 1885 م/1302 ه.ق.)در افريقا بوده‏اند.

منابع
وفيات الاعيان، 451/1
نور الابصار فى مناقب آل بيت النبى المختار، مؤمن شبلنجى، 161
اعيان الشيعة، 44/2، 88
بحار الانوار جلد سيزدهم‏
الارشاد، شيخ مفيد
كتاب الغيبة، شيخ طوسى.

زندگی نامه امام حسن عسگری عليه السلام

حضرت امام حسن عسگری عليه السلام

ابو محمد حسن بن على امام يازدهم از ائمه اثنى عشر(ع)و سيزدهمين معصوم از چهارده معصوم(ع)است.
پدر بزرگوارش امام هادى(ع)هنگام تولد فرزند، شانزده سال و چند ماه بيشتر نداشت. مادرش بانويى صالحه و عارفه به نام سوسن يا حديثه يا سليل بود.
تولدش به اختلاف روايات در ماه ربيع الاول يا ربيع الآخر سال 231 يا 232 ه.ق. و بنا به اكثر روايات در مدينه اتفاق افتاده است. (بعضى ولادت ايشان را در سامرا دانسته‏اند ولى صحيح نيست.)
22 يا 23 سال داشت كه پس از وفات پدر بزرگوارش امام هادى(ع)(254 ه.ق.)به امامت رسيد و در هشتم ربيع الاول سال 260 ه.ق. در حدود 28 يا 29 سالگى وفات يافت و در خانه خود و جوار قبر پدر خويش در سامرا به خاك سپرده شد.(آستانه سامرا)
در شمايل آن حضرت آورده‏اند كه رنگش گندمگون، چشمانش درشت و سياه، رويش زيبا، قامتش معتدل و اندامش متناسب بود و با آنكه جوان بود مشايخ قريش و رجال و علماى زمان را تحت تأثير خود قرار مى‏داد.دوست و دشمن به برترى او در علم و حلم و جود و زهد و تقوى و ساير مكارم اخلاق اذعان داشتند.
چون او و پدر بزرگوارش امام هادى(ع)در محله عسكر(قرارگاه سپاه)در شهر سامرا زندگى مى‏كردند به عسكرى لقب يافتند و نيز اين دو امام مانند امام جواد(ع)به احترام جد بزرگوارشان على بن موسى الرضا(ع)به ابن الرضا مشهور بودند.عثمان بن سعيد عمرى و بعد از او پسرش محمد بن عثمان پيشكار و دربان آن حضرت بودند.
مدت كوتاه حيات امام به سه دوره تقسيم مى‏گردد: تا چهار سال و چند ماهگى(و به قولى تا 13 سالگى)از عمر شريفش را در مدينه بسر برده، تا 23 سالگى به اتفاق پدر بزرگوارش در سامرا مى‏زيسته(254 ه.ق.)و تا 29 سالگى يعنى شش سال و اندى پس از رحلت امام دهم(ع)در سامرا، ولايت بر امور و پيشوايى شيعيان را بر عهده داشته است.
امام هادى(ع)پسر ديگرى به نام ابو جعفر محمد داشت كه بنا به برخى روايات از جمله روايتى كه شيخ طوسى در كتاب الغيبة آورده مقرر بود امامت شيعه به او برسد و امام دهم به امامت او اشارت فرموده بود(و قد كان أشار إليه و دل عليه).محمد بن على مردى با ورع و پارسا، داراى جلالت قدر و نبالت شأن و مورد احترام اصحاب پدر خويش بود.اما اين پسر در زمان حيات امام از دنيا رفت و بعضى از شيعيان از اين بابت به انديشه فرو رفتند. از جمله ابو هاشم داود بن قاسم جعفرى گويد من در اين انديشه بودم كه امام هادى فرمود بلى خداوند بجاى ابو جعفر ابو محمد را امام قرار داد همچنانكه درباره اسماعيل فرزند امام صادق(ع) و امام كاظم(ع)چنين شد.اين روايت يكى از روايات مهم دال بر نص امامت امام حسن عسكرى(ع)است.
مزار محمد بن على در يك فرسخى سامرا زيارتگاه مسلمين است و پس از مرگ نيز كرامات و خوارق عاداتى به او نسبت مى‏دهند.اعراب براى او معجزاتى قائل هستند و سوگند دروغ به او ياد نمى‏كنند.

امام دهم را برادر ديگرى بود به نام جعفر كه نزد شيعيان به لقب كذاب معروف شد.بعد از آنكه امام حسن عسكرى(ع)از سوى پدر به امامت منصوب گرديد(بعد از فوت محمد بن على)جعفر مدعى وى گرديد و شروع به كارشكنى و توطئه‏گرى و فتنه‏انگيزى بسيار نمود و بعد از رحلت حضرت امام حسن عسكرى(ع)هم دعوى امامت كرد و منكر وجود امام غايب(عج)شد.
در حوادث رجب سال 255 ه.ق. گفته‏اند كه دو تن از سادات علوى حسنى به نام عيسى بن جعفر و على بن زيد در كوفه خروج كردند و عبد الله بن محمد بن داود بن عيسى را در آن شهر كشتند و عده‏اى به سبب قتل عبد الله بن محمد گرفتار و زندانى شدند.يكى از اين اشخاص ابو هاشم داود بن قاسم جعفرى است كه روايت مى‏كند شبى امام حسن عسكرى(ع)و برادرش جعفر را به زندان آوردند و جعفر زارى و بى‏قرارى مى‏كرد ولى حضرت عسكرى(ع)او را ساكت مى‏نمود.در روايت مذكور آمده است كه متصدى زندانى كردن امام، صالح بن وصيف يكى از سرداران معروف بوده است.
آن حضرت مدتى از ايام حبس خود را نزد شخصى به نام على بن اوتاميش(كه در تلفظ آن اختلاف است)گذراند و اين مرد با همه شدت بغض و عداوت به آل محمد پس از يك روز از مشاهده احوال امام از پيروان و معتقدان ايشان گشت.مى‏گويند عباسيان و منحرفان از آل محمد(ص)بر صالح بن وصيف فشار آوردند كه بر امام در زندان سخت بگيرد و او گفت دو تن از شريرترين افراد را مأمور اين كار كرده است اما با ديدن حسن بن على تحول يافته و روى به عبادت و نماز آورده‏اند.وقتى علت اين تغيير حالت را از ايشان پرسيدم گفتند از فيض ديدار امام به اين سعادت رسيده‏ايم، او تمام روزها را روزه مى‏گيرد و هر شب تا بامداد به نماز ايستاده است، با هيچكس سخن نمى‏گويد و جز عبادت به كارى ديگر نمى‏پردازد، مهابت او بدان حد است كه وقتى به ما نگاه مى‏كند به لرزه مى‏افتيم و خود را به كلى مى‏بازيم.
جماعتى روايت كردند كه در مجلس احمد بن عبيد اللّه بن خاقان عامل خراج و رئيس املاك شهر قم صحبت از آل على(ع)كه در سامرا به سر مى‏بردند به ميان آمد.او گفت: از علويان كسى را در عفاف و حسن سيرت و رفتار و شرف و احترام در خاندان خود و بنى هاشم و نزد خليفه چون حسن بن على بن محمد(ع)نديدم.او بر قاطبه بنى هاشم مقدم بود و مقام و منزلتى والاتر از ساير مشايخ قريش و دولتمردان و سران سپاه و وزيران و كارمندان دولت و همه مردم سامرا داشت و همه با او به حرمت رفتار مى‏كردند.روزى در مجلس رسمى پدرم ايستاده بودم كه پرده‏داران گفتند: ابو محمد ابن‏الرضا بر در است.پدرم با بانگ بلند گفت: راه را باز كنيد تا بيايد.من تعجب كردم كه چطور جرأت كردند از كسى با كنيه نزد پدرم نام ببرند.جز خليفه و وليعهد او يا كسانى كه از خليفه درباره آنها امر صادر شده بود هيچكس را با كنيه نزد پدرم نام نمى‏بردند.پس مرد جوانى با چهره‏اى گندمگون و چشمانى درشت و سياه و قامتى معتدل و رويى زيبا از در درآمد.او را هيأتى نيكو و جلالى چشمگير بود.پدرم تا او را ديد از جاى برخاست و به سوى او رفت.نديده بودم چنين رفتارى با كسى كرده باشد.وقتى به او رسيد در آغوشش كشيد و روى و سينه و شانه‏هايش را بوسيد و دستش را گرفته بر مصلاى خود نشانيد و خود پهلوى او در حاليكه رويش به او بود نشست.هنگام خطاب به او مى‏گفت جان من و پدر و مادرم فداى تو باد و من از رفتار او تعجب مى‏كردم.
ناگاه حاجب درآمد و گفت الموفق - برادر معتمد - از راه رسيد.رسم اين بود كه وقتى موفق پيش پدرم مى‏آمد ابتدا مأموران تشريفات و محافظان او داخل مى‏شدند و در دو صف مى‏ايستادند تا وارد شود.پدرم مشغول صحبت بود كه چشمش به غلامان وليعهد افتاد.پس عرض كرد خدا مرا فداى تو كند آيا ميل داريد و اجازه مى‏دهيد(از وليعهد پذيرايى كنم)؟پس به حاجبان گفت ابو محمد را از پشت صفها راهنمايى كنيد كه اين مرد - يعنى وليعهد - را نبيند.آنگاه هر دو از جاى برخاستند.پدرم ابو محمد را در بر گرفت و توديع كرد و او از مجلس بيرون رفت.بعد از نماز عشا كه پدرم كارها و گزارشهاى خود را براى خليفه مرتب نمود من در برابرش نشستم.پرسيد آيا كارى دارى؟گفتم آرى اگر اجازت دهى.گفت اجازه دادم.گفتم مردى كه امروز صبح اين همه به او جلال و احترام مى‏نمودى و خود و پدر و مادرت را فداى او مى‏كردى كيست؟گفت اى پسرك من اين امام رافضيان حسن بن على معروف به ابن الرضا است و بعد از اندكى سكوت گفت اگر خلافت از دست بنى عباس برود در بنى هاشم هيچكس شايسته‏تر از او براى خلافت نيست.او به خاطر فضل و عفاف و خويشتن‏دارى و زهد و عبادت و اخلاق پسنديده و صلاح شايسته اين مقام است.پدرش نيز مردى بزرگ و كريم و بخشنده و اصيل(جزل)و نبيل و فاضل بود.
 احمد بن عبيد اللّه افزود از هر يك از بنى هاشم و سران سپاه و دولتمردان و قضات و فقها و ساير مردم كه درباره ابو محمد سئوال مى‏كردم همان پاسخ را مى‏شنيدم و دوست و دشمن در ستايش او متفق القول بودند.يك تن از اشعريان پرسيد برادرش جعفر چه جور آدمى است؟احمد گفت: جعفر چه ارزشى دارد كه درباره او سئوال يا با ابو محمد مقايسه شود؟
روايت مذكور دليل محكمى است بر اينكه چرا يگانه پسر آن حضرت يعنى مهدى منتظر(عج) را در هنگام وفات آن حضرت از انظار مخفى نگاهداشتند، زيرا در آن زمان خلافت عباسى بر اثر ضعف شديد خلفا و ناشايستگى ايشان سخت در معرض خطر بود و غلامان ترك و ديگر غلامان بر دربار خلافت مسلط بودند و امر و نهى به دست ايشان بود.
از سوى ديگر در همان سالها شورش صاحب الزنج در بصره و قيام يعقوب بن ليث صفار در ايران روى داد و خلافت سخت در معرض تهديد قرار گرفت.بنا بر اين وجود شخص بسيار محترم و بزرگوارى مانند امام حسن عسكرى(ع)و فرزند او براى عباسيان بسيار ناگوار بود چون مى‏دانستند كه اگر حادثه‏اى پيش آيد و در آن جمعى از عباسيان از ميان بروند هيچكس شايسته‏تر از علويان و در ميان ايشان شايسته‏تر از امام و خاندانش براى خلافت نخواهد بود.
روايت زير را از ابو الاديان نقل كرده‏اند كه گفت: من خادم امام عسكرى(ع) بودم و رسائل او را به شهرهاى ديگر مى‏بردم و جواب مى‏آوردم.در بيمارى منتهى به رحلت وى هم نزد او رفتم نامه‏هايى را كه نوشته بود به من داد و فرمود به مداين ببرم.من رفتم و بعد از پانزده روز برگشتم اما ديدم بانگ زارى و شيون از خانه امام بلند است و جعفر بن على بر در خانه ايستاده به تعزيت شيعيان پاسخ مى‏دهد.با خود گفتم اگر اين مرد امام شده باشد كار امامت دگرگون خواهد شد.در اين اثنا خادمى بيامد و به جعفر گفت كار تكفين تمام شد.بيا بر جنازه برادرت نماز بگزار.جعفر و همه حاضران به داخل خانه رفتند.من هم رفتم و امام را كفن شده ديدم.جعفر پيش رفت تا در نماز امامت كند.وقتى خواست تكبير بگويد ناگهان كودكى با چهره‏اى گندمگون و مويى كوتاه و مجعد و دندانهايى كه بينشان گشادگى بود پيش آمد و رداى جعفر را كشيده گفت: اى عم عقب برو.من براى نماز بر پدرم از تو شايسته‏ترم.جعفر در حاليكه رنگش از خشم تيره شد عقب رفت و آن كودك بر جنازه امام نماز گزارد.او مهدى موعود امام دوازدهم(عج)بود.

تأليفات
از تأليفات امام عسكرى(ع)تفسير قرآن(تهران 1268 و 1315 ه.ق.)كه منسوب به امام است از همه معروفتر است.عده‏اى از اجله علماى شيعه اين تفسير را تأييد نموده و آن را از تفسيرهاى منسوب به امام صادق(ع) و امام هادى(ع) مستندتر دانسته‏اند.
ديگر از آثار امام(ع)نامه‏اى است كه به اسحاق بن اسماعيل نيشابورى نوشته‏اند.ديگر مجموعه حكم و مواعظ و كلمات قصار امام است كه در كتب تاريخ و حديث ثبت است.اثر ديگر منسوب به امام رسالة المنقبه در مسائل حلال و حرام است كه ابن شهر آشوب در كتاب مناقب از آن سخن گفته است.در همين كتاب به نقل از خيبرى در مكاتبات الرجال قطعه‏اى از احكام دين منسوب به امام هادى و امام عسكرى(ع)منقول است.به علاوه احاديث و ادعيه بسيار از آن حضرت روايت شده است.

منابع‏

بحار الانوار، ج 50
اعيان الشيعة، ج 2
تاريخ طبرى‏
تاريخ كامل، ابن اثير
الذريعة، 285/4، 293
وفيات الاعيان، 372/1
نور الابصار، مؤمن شبلنجى‏
نزهة الجليس و منية الانيس، 120/2

زندگی نامه امام علی نقی عليه السلام

حضرت امام علی نقی (ع)

ابو الحسن على بن محمد(ع)، امام دهم از ائمه اثنى عشر(ع)و دوازدهمين معصوم از چهارده معصوم(ع) است.
مشهورترين القاب آن حضرت«هادى»و«نقى»است و نزد شيعه اماميه ايران به امام على النقى معروف است.كنيه آن حضرت ابو الحسن است و چون پيش از ايشان حضرت امير(ع)و حضرت رضا(ع)نيز كنيه ابو الحسن داشته‏اند ايشان را ابو الحسن ثالث مى‏گويند.
آن حضرت به جهت سكونت ممتد در سامرا به«الفقيه العسكرى» نيز معروف بود، زيرا شهر سامرا شهرى نظامى و به«العسكر»معروف بوده است و بعضى گفته‏اند«عسكر»محله‏اى از سامرا بوده است كه آن حضرت و فرزند ارجمندش امام يازدهم در آنجا سكونت داشته‏اند و به آن شهرت يافته‏اند.
نقش نگين ايشان«حفظ العهود من اخلاق المعبود» (درست پيمانى از خوى خداى معبود است) و به قولى«من عصى هواه بلغ مناه» (هر كه نافرمانى نفس كند به آرزوى خود برسد) بود.
تولد ايشان را در محلى به نام«صريا»يا«ضريه»(ضبط درست آن معلوم نيست) - قريه‏اى در سه ميلى شهر مدينه كه ساخته پدرش بود - در نيمه ذو الحجه و يا دوم رجب سال 212 يا 214 ه.ق. گفته‏اند. در ماه و روز ولادت ايشان روايات ديگرى نيز هست.
وفات آن حضرت روز دوشنبه 26 جمادى الآخر سال 254 ه.ق. روى داد و در آن روز شهر سامرا عزادار شد و بانگ شيون و گريه از همه جا بلند بود.ابو احمد پسر متوكل معروف به الموفق بر ايشان نماز خواند و در خانه خودشان مدفون گرديد.
مادرش ام ولد و از مردم مغرب و معروف به«سمانه مغربيه»بوده است.امام در حين وفات پدر بزرگوارش شش سال و پنج ماه داشتند و در مدينه بودند.سالهاى امامت آن حضرت مصادف بوده است با قسمتى از خلافت معتصم و تمام خلافت متوكل و منتصر و مستعين، و در زمان خلافت المعتز باللّه وفات يافتند. بعضى وفات آن حضرت را در زمان خلافت المعتمد نوشته‏اند ولى اين مطلب اشتباه است، زيرا در سرتاسر سال 254 كه سال وفات آن حضرت است المعتز باللّه خلافت داشته است.
امام هادى(ع)از جانب رسول الله(ص) و پدران بزرگوار خود به امامت«منصوص»بوده است و علاوه بر اين هيچكس پس از وفات حضرت جواد(ع)مدعى امامت نگرديد و آن حضرت تنها شخصى بود كه به اجماع اصحاب و بزرگان شيعه شايستگى تصدى اين مقام را داشت.
آن حضرت در مدينه اقامت داشتند تا اينكه متوكل در سال 232 ه.ق. به خلافت رسيد.چنانكه در تواريخ مذكور است متوكل با حضرت امير(ع)و اهل بيت كينه شديدى داشت و كسانى كه دور و بر او بودند به بغض و عداوت با آل على شهرت داشتند و از جمله آنها عبد اللّه بن محمد بن داود هاشمى معروف به«ابن اترجه»بود.

از روايت شيخ مفيد در ارشاد برمى‏آيد كه عبد اللّه بن محمد(بريحه) كه در مدينه متولى امر حرب و صلات بود از حضرت هادى(ع)به متوكل سعايت كرد.او به متوكل نوشت كه اگر ترا به حرمين(مكه و مدينه)حاجتى است بايد على بن محمد را از مدينه بيرون كنى زيرا او مردم را به خود دعوت مى‏كند و جمعى كثير از او پيروى كرده‏اند.بريحه در اين معنى نامه‏هايى پشت سر هم به متوكل نوشت.
بريحه مذكور در اثبات الوصيه، همان عبد اللّه بن محمد هاشمى است و اين كلمه مصحَّف«ابن اترجه»است كه لقب او بوده و احتمال مى‏رود كه«بريحه»و«ابن اترجه»هر دو مصحف كلمه ديگرى باشند كه لقب همين عبد اللّه بن محمد هاشمى بوده است.
بنا به گفته شيخ مفيد در ارشاد امام هادى(ع)نامه‏اى به متوكل نوشت و در آن تعرض و تحامل عبد اللّه بن محمد را يادآور شد و سعايت‏هاى او را در مورد خودش تكذيب كرد.متوكل نامه‏اى مؤدبانه و محترمانه به امام(ع)نوشت و در آن عزل عبد اللّه بن محمد را از حرب و صلات مدينه خبر داد و گفت كه او(متوكل)از برائت آن حضرت از آنچه درباره‏اش سعايت كرده‏اند آگاه است و مشتاق است كه او را در بغداد ببيند.متوكل در نامه نوشت كه او يحيى بن هرثمه را مأمور اين كار كرده است.
يحيى گويد: «به مدينه رفتم اما اهل شهر به محض اطلاع از ورود من بر جان امام بيمناك شده صدا به گريه بلند كردند بطوريكه مدينه به لرزه درآمد.هرگز چنان شور و غوغايى در مدينه شنيده نشده بود، چون امام به همه محبت مى‏كرد و پيوسته در مسجد در دسترس همه بود و هيچ طمعى به دنيا نداشت.من مردم را مطمئن نمودم كه دستور نامساعدى درباره آن حضرت صادر نشده است.پس خانه او را تفتيش كردم چيزى جز قرآن و دعا و كتب علمى نيافتم از اين رو در نظرم بزرگ آمد و شخصا به خدمتش كمر بستم».هرثمه آن حضرت را در سال 233 ه.ق. به سامرا برد.
در اينجا بايد متذكر شد كه در بعضى نسخ(از جمله در بحار الانوار در شرح حال امام هادى(ع))در ذيل نامه متوكل به امام نوشته شده است: «و كتب ابراهيم بن العباس في جمادى الأخرى سنة ثلاث و أربعين و مأتين»يعنى تاريخ نامه سال 243 است و اين مخالف آن چيزى است كه طبرى آمدن آن حضرت را از مدينه در سال 233 گفته است و مخالف آن چيزى است كه گفته‏اند مدت اقامت آن حضرت در سامرا 20 سال بوده است(از سال 233 تا 254 سال وفات آن حضرت).فقط در ارشاد مفيد مدت اقامت آن حضرت در سامرا ده سال و چند ماه نوشته شده است كه چون با منابع معتبر ديگر منافات دارد بايد آن را حمل بر اشتباه كرد.
بايد گفت كه روايت صحيح آن است كه محشى فاضل بحار الانوار در چاپ جديد(201/50)در پاورقى گفته است كه در اصل چنين بوده است: نسخه نامه متوكل را به ابو الحسن ثالث از يحيى بن هرثمه در سال 243 گرفتم.پس سال 243 سال گرفتن نسخه نامه متوكل از هرثمه بوسيله راوى بوده است، اما«جمادى الاخرى»تاريخ كتابت نامه بوده است و متأسفانه سال كتابت يا ذكر نشده است يا از قلم راوى افتاده است.
اينكه آن حضرت در بيست سالگى در مدينه چنان مورد توجه خاص و عام بوده است كه والى مدينه متوكل را از آن حضرت بيم داده است دليل جلالت قدر و رفتار بزرگمنشانه آن حضرت است كه در آن سن جوانى اينچنين مرجع عامه بوده است تا آنجا كه دستگاه خلافت از او ترسيده و او را به پايتخت احضار كرده است.اما نامه مؤدبانه و محترمانه متوكل مى‏رساند كه بر او نتوانسته‏اند خرده‏اى از قبيل دعوت مردم به مبارزه با دستگاه خلافت و قيام و ضديت با شخص خليفه بگيرند، چنانكه بر ديگر علويان سرشناس آن زمان مى‏گرفتند و به حبس و سياه‏چال مى‏انداختند.

ابن شهر آشوب در مناقب روايت كرده است كه آن حضرت پاكدل‏ترين و راستگوترين خلق بود.از نزديك جذابترين و ظريفترين افراد و از دور كاملترين خلق به چشم مى‏آمد. وقتى خاموش بود با هيبت و وقار جلوه مى‏كرد و در كلامش خوبى و ملاحت موج مى‏زد.مانند پدران بزرگوارش در رفتار و مناظرات خود ثابت نمود كه عالمترين و خردمندترين و بردبارترين و كريمترين مردم زمان خويش است.
بنا به گفته مسعودى «بريحه» يا عبد اللّه بن محمد هاشمى به هنگام مشايعت آن حضرت تهديد كرد كه اگر از او شكايتى نزد خليفه يا يكى از خواص او بكند باغستانهاى او را از بيخ و بن برخواهد كند و موالى او را به قتل خواهد رساند.امام در پاسخ او فرموده بود كه من شكايت ترا به خدا خواهم برد و او به من نزديكتر از همه است و من كسى را كه از همه به من نزديكتر است نمى‏گذارم تا شكايت به ديگران ببرم.بريحه از شنيدن اين سخن منفعل شده و طلب عفو كرد و حضرت او را عفو فرمود.
كلمه«خواص»در سخن عبد اللّه بن محمد هاشمى مى‏رساند كه آن حضرت در ميان بسيارى از دولتمردان و اشخاص با نفوذ دستگاه خلافت دوستان و طرفداران مؤثر و مهمى داشته است و ما شواهدى بر اين امر داريم.مثلا هنگامى كه هرثمه آن حضرت را وارد بغداد كرد، اسحاق بن ابراهيم طاهرى كه والى بغداد بود به او گفت: تو متوكل را مى‏شناسى و اگر او را تحريك كنى امام را خواهد كشت و حضرت رسول(ص) روز قيامت خصم تو خواهد بود.و نيز«وصيف تركى»يكى از امراى بزرگ ترك دستگاه خلافت در سامرا هرثمه را تهديد كرد كه اگر مويى از سر او كم شود او (هرثمه) مسئول خواهد بود.
چنانكه از روايات مفصل شيعه - كه بيشتر آن در بحار الانوار(ج 50 از چاپ جديد)مذكور است - استفاده مى‏شود آن حضرت در زمان خلفا در سامرا معزز و محترم مى‏زيسته است و چنانكه گفته شد بعضى از رجال دربار خلافت به آن حضرت ارادت مى‏ورزيده‏اند و حتى غلامان و خادمان دربار خلافت هنگام ورود آن حضرت سخت در احترام ايشان كوشيده، پرده‏ها را براى آن حضرت بالا مى‏زده‏اند تا آنجا كه اين امر موجب حسد و ناراحتى بعضى از درباريان گرديده است.
شيعيان در زمان آن حضرت از شهرهاى ديگر براى زيارت ايشان به سامرا روى مى‏آوردند و و هدايايى به عناوين مختلف مى‏فرستادند.رفتار متوكل با امام به ظاهر محترمانه بود ولى پيوسته او را تحت نظر داشت و گاهى به حبس و توقيف و يا جستجوى منزل آن حضرت امر مى‏كرد.
مسعودى در مروج الذهب نقل كرده است كه به متوكل خبر مى‏دهند در منزل امام نامه‏ها و سلاحهايى است كه شيعيان او از قم فرستاده‏اند و او با اين سلاحها قصد شوريدن بر دولت را دارد.متوكل جماعتى از غلامان ترك را شبانه به منزل امام فرستاد ولى چيزى در منزل او نيافتند و او را در حالى ديدند كه لباسى پشمين يا مويين پوشيده و بر روى ريگ روى به قبله نشسته و مشغول نماز يا خواندن آيات قرآن است.او را با همان وضع پيش متوكل بردند و گفتند كه در خانه‏اش چيزى نيافته، او را در حال عبادت ديده‏اند.متوكل در آن شب به شراب مشغول بود و چون امام را ديد او را تكريم كرد و پهلوى خود نشانيد و جام شراب را به او تعارف كرد.حضرت سوگند ياد كرد كه شراب با پوست و گوشت و خون او آشنايى ندارد.متوكل از او خواست كه برايش شعرى بخواند و حضرت عذر آورد كه در شعر قليل الروايه است.اما متوكل اصرار كرد و امام چون اصرار او بديد اشعارى در بى‏ثباتى و بى‏وفايى دنيا خواند كه متوكل و حاضران را به گريه درآورد و متوكل او را با احترام روانه منزل كرد.

تأليفات

احاديث، اقوال، مواعظ، حكم، آداب و ادعيه امام هادى(ع)در كتب مختلف مخصوصا تحف العقول، الدرة الباهرة، اعلام الدين و بحار الانوار ثبت است.همچنين در جواب سئوالات علمى و فقهى كه از آن حضرت مى‏شده نامه‏هاى بسيار نوشته است كه بعضى از آنها باقى است. همچنين سه تأليف به شرح ذيل به ايشان نسبت داده‏اند:

1)رساله‏اى در رد اهل جبر و تفويض و اثبات عدالت و منزلت بين المنزلتين‏

2)مجموعه پاسخهايى كه به پرسشهاى يحيى بن اكثم قاضى القضات بغداد داده‏اند.

3)مجموعه‏اى از احكام دين كه ابن شهر آشوب در مناقب از خيبرى و حميرى و از كتاب مكاتبات الرجال از عسكريين نقل كرده است.

منابع
بحار الانوار، ج 50
اعيان الشيعة، ج 2
تاريخ طبرى، حوادث سال 233، 254
كامل التواريخ، ابن الاثير، در حوادث دوران متوكل، ج 7.